DOCTYPE HTML PUBLIC "-//W3C//DTD HTML 4.0 Transitional//EN" >
X
تبلیغات
هم ستاره ...



دستان مادر بزرگ

 

باز هم سالی گذشت...

باز هم نتونستم، نتونستیم

قدر یه ثانیه از تموم سالهای سوختنت، سوختنتون

به پام رو، به پامون رو

قدر بدونم، قدر بدونیم

شرمنده تم، شرمنده تونیم

همین ...و

روزت مبارک، روزتون مبارک ...

                                                      امضاء...

فرزندت، فرزندانتان

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط ... |



 
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط ... |



+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1391ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط ... |



دوستت دارم پریشان، شانه می خواهی چکار؟

دل بگذاری اسیرم، دانه می خواهی چکار؟

تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن

ای که شاعر سوختی، پروانه می خواهی چکار؟

مردم از بس شهر را گشتم، یکی عاقل نبود !

راستی، تو این همه دیوانه می خواهی چکار؟

مثل من آواره شو، از چاردیواری درآ

در دل من قصر داری، خانه می خواهی چکار؟

خرد کن آئینه را، در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می خواهی چکار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

گریه کن، پس شانه مردانه میخواهی چکار؟

                                                                       مهدی فرجی

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط ... |



اگر مانده بودی ...

 


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط ... |



در دنیا از سه آهنگ می هراسم:

صدای کودکی از بی مادری ...

صدای مجرمی از بی گناهی ...

و صدای عاشقی از جدایی ...

هفتم آبان

سال روز میلاد پدر ایران زمین

اولین دادگستر تاریخ

به نسل پاک آریا

فرخنده باد ...

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط ... |



می دونم یه  روز می فهمی ...

روزی که دنیا رو گشتی

من چه جوری تورو خواستم

تو چه جور، ازم ...


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1391ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط ... |



خدارو چه دیدی ...

تو شاید ...

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره ...
به کسی توجه نمی کنه ...
از کسی خجالت نمی کشه ...
می باره و می باره و ...
اینقدر می باره تا آبی شه ...
‌آفتابی شه ...!!!
کاش ...
کاش می شد مثل آسمون بود ...
کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی ...
بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده ...


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط ... |



احساستون به این عکس چیه؟

چی به ذهنتون میاد؟

من که میگم

سادگی

آرامش محض

"عشق"

همین


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط ... |



بعضی وقتا با خودم میگم:

تو چته؟...چرا نشستی به پاش؟

مگه همه آدما مثل هم نیستن؟

کافیه بگردی و یکی مثل اونو، یکی بهتر از اونو ...

مگه اون چی داشت که ذره ذره وجودت تسخیر اونه؟

تو فقط خیال میکنی نمیتونی هیچکی رو دوس داشته باشی

به قول هم ستاره ت همه اینا فقط یه توهم و عادته و ...

آخر این حرفا یه جوری قانع میشم و یه آرامشی به سراغم میاد

اما چند لحظه بیشتر طول نمیکشه که میفهمم جنس این آرامش از حباب خیاله ...

وقتی فقط یه جمله، یه کلمه، یه لبخند یه ... از تو یادم میاد

اون وقته که بیشتر از گذشته باورم میشه تو اولین و آخرین خواسته وجودمی

اون وقته که مطمئن میشم بودن تنها توه که دلیل زنده بودنمه

و همه دنیا هیچه و فقط تویی که هستی و وجودتو به رخ بودن این دنیا میکشی

و اون وقته که میفهمم عشق یعنی تو ...                هم ستاره ...


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1391ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط ... |